close
تبلیغات در اینترنت

داستان


موضوعات موضوعات

علمی

مقاله

مطلب

طنز

طنز

کامپیوتر و اینترنت

کامپیوتر

اینترنت

داستان

داستان

داستانک

تست هوش و شخصیت

تست هوش

تست شخصیت

دانستنیها

دانستنیها

عمومی

جالب

گالری تصاویر

عکس

دانلود

فیلم

نرم افزار کامپیوتر

بازی موبایل

فایل PDF جالب

اخبار روز

خبر اجتماعی

خبر ورزشی

جوک و اس ام اس

جوک

اس ام اس

وبگردی

وبگردی

سخنان ناب

افراد مشهور

حرف نغز

بیوگرافی و زندگی‌نامه

بیوگرافی و زندگی‌نامه

موسیقی مجاز

آلبوم

تک آهنگ

فال

فال روزانه


آرشيو آرشيو

آذر 1396

آبان 1396

مرداد 1396

خرداد 1396

ارديبهشت 1396

فروردين 1396

اسفند 1395

دی 1395

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

فروردين 1392

بهمن 1391

دی 1391

آبان 1391

مهر 1391

مرداد 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390


جستجوگر پيشرفته سايت




•●●•●●•●●•٠·˙WELCOME˙·٠•●●•●●•●●•



» بــه  پـــــــــــــایـــگاه تفــــــريـــــحي  خـــــــــــوش آمــــــدید «














امکانات سایت




بنر های ما








?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن


مراحل زندگی یک پسر از اول تا آخر


 

شش سال اول زندگی:

- گریه نکن
- شیطونی نکن
- دست تو دماغت نکن
- تو شلوارت پی پی نکن
- مامانت رو اذیت نکن
- روی دیوار نقاشی نکن
- انگشتت رو تو پریز برق نکن
- شب ها تو جات جیش نکن
- با اون پسر بی تربیته بازی نکن
- اسباب بازی ها رو تو دهنت نکن

 

بازديد : 245 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


داستانک؛ زیر لفظی عروس خانم!


از همان روز اول مراجعه به آزمایشگاه ، داماد نشان می‌داد که به قولی سر و زبان‌دار است.


در روز عقد پس از این که برای بار سوم از عروس وی درخواست وکالت کردم و خانم قندساب گفت: عروس زیرلفظی می‌خواد، داماد شوکه شد و یواشکی خطاب با خانم‌های تور و قندگیر گفت: بابا هماهنگی می‌کردین خب! بعد به مادرش اشاره کرد و مادر هم به سراغ کیفش رفت و حلقه‌ها را درآورد. خانمی یواشکی گفت: اون نه ! زیر لفظی می‌خواد... مادر باز هم گشت ظاهرا چیزی پیش‌بینی نشده بود.

بازديد : 216 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


آسان بیندیش راحت زندگی کن



بازديد : 290 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


مرا بغل کن


روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است

بازديد : 266 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


داستان راه رسیدن به کمال(داستان کوتاه اخلاقی بسیارزیبا)



بازديد : 297 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


شیخ و مريدان


شیخ و مريدان در بیابان ،عربی را سوار بر شتر بدیدند ، شیخ جهت اسکل نمودن وی از او پرسید: آیا این شتر است؟

مرد عرب کمی سرخ و کبود شد و در جا در گذشت!

جمله همه مریدان واله و حیران گشتندی و از شیخ علت را جویا شدندی.

شیخ فرمود: همانا جهت تلفظ " پ نه پ" بر خود فشار آورد و هلاک شد!

بازديد : 245 بار دسته بندي : طنز داستان داستانک جوک و اس ام اس جوک نظر دهيد! [ ]


پسر فداکار


پسر روستایی واگن پر از ذرت خود را در جاده سرنگون کرد. کشاورزی که در آن نزدیکی زندگی می کرد ، آمده بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده. او با صدای بلند گفت : آهای پسر ، ناراحتی هایت را فراموش کن و به خانه ما بیا و شام را با ما صرف کن. بعد من کمک می کنم که واگن را راست کنی.
پسر جواب داد: شما خیلی لطف دارید ، ولی فکر نمی کنم بابام بخواهد من این کار را بکنم.
کشاورز با اصرار گفت : آه بیا برویم پسرم.
بالاخره پسر موافقت کرد و گفت: بسیار خوب ، باشد ، ولی بابام دوست ندارد.
بعد از شام صمیمانه ، پسر از میزبانش تشکر کرد و گفت : حالا حالم خیلی بهتر شده ، اما می دانم بابام واقعا عصبانی خواهد شد.
همسایه گفت : من فکر نمی کنم ، راستی بابات کجاست؟
" او زیر واگن است."

بازديد : 246 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


زن 45 ساله


یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود .
در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید:
آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید .
در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد
کشیدن پوست صورت-تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن)-عمل جمع و جور کردن شکم .
فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!!!
از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت 
كه بتواند بيشترين استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.
بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد
در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد .
وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه 
فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : اِاِاِا شمايييييييد نشناختمتون

بازديد : 342 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


رقابت سکون ندارد


کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت
مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد
متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی
میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش
را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت
و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه
خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را
بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش
تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد
چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر
درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش
را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین
انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت 
و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.
نکته : رقابت سکون ندارد

بازديد : 227 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


مبادله اطلاعات بین پزشک و مهندس در هواپیما


یک پزشک و یک مهندس مکانیک در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیمانشسته بودند.
پزشک رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
... مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجرهبرگرداند و پتو را روى خودش کشید. پزشک دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است.من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به منبدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلاربه شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابشببرد.این بار، پزشک پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم...

بازديد : 296 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


دیدار با خدا


پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))
خدا جواب داد :
)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی((

بازديد : 221 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


خاطره


یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ،
تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!
از فردای اون روز مژگان. . .

بازديد : 270 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


ماجرای خراش های عشق ...


چند سال پيش در يك روز گرم تابستان پسر كوچكي با عجله لباسهايش رادرآورد و خنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت .
مادرش از پنجره نگاهش ميكرد و ازشادي كودكش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را ديد كه به سوي
پسرش شنا مي كرد.
مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد.
پسر سر را برگرداند ولي ديگر دير شده بود. . .

بازديد : 264 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


علم بهتر است یا


یک معلمی بود که یک شاگرد کودن داشت .سال ها گذشت و روزی معلم که پیر شده بود با کمال تعجب شاگرد را دید که بسیار ثروتمند شده و سوار یک مرسدس بنز گرانقیمت است . جرات جلو رقتن و آشنائی دادن هم نداشت، اما شاگرد او را دید و با خوشحالی پیاده شد و سلام کرد . معلم جرات کرد و پرسید : درست را تمام کردی؟  شاگرد گفت نه بابا استاد!!! درس به چه در می خوره وارد تجارت شدم و الان هم الحمدولا وضعم بد نیست .  معلم گفت: تجارت چی می کنی؟

     شاگرد گفت : همه چی ... یه چیزی را می خرم هزار تومن میف روشم  پنج هزار تومن و از این  فروشم پنج درصد سودی که گیرم می آد زندگی می کونم...

معلم گفت خوب کردی درست را تمام نکردی با این حساب کتابی که تو داری همون بهتر  ، واقعا به نفعت شد

بازديد : 268 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


حافظه تاریخی


در روزهایی که دکتر محمد مصدق را دربیدادگاه فرمایشی شاه در لشگر 2 زرهی
محاکمه می‌کردند، کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می‌رفتند که مجوز شرکت در
آن را داشتند. خبرنگاران مطبوعات و عده‌ای از ماموران امنیتی. ‏دریکی از
جلسات، ملکه اعتضادی نیز شرکت کرد و موضوع جلسه آن روز، دفاع دکتر مصدق و
وکیل‌مدافعش سرهنگ جلیل بزرگمهر و رد ادعانامه دادستان ارتش - سرهنگ حسین
آزموده بود. ‏هنگامی که مصدق باشور وهیجان از خدمات صادقانه‌اش به مردم و
مملکت سخن می‌گفت و دستهای مرتعشش را حرکت می‌داد، ملکه اعتضادی که در ردیف
تماشاچیان نشسته بود از جا برخاست و با صدایی بلند، رو به دکتر مصدق گفت: . . .

بازديد : 244 بار دسته بندي : علمی مطلب داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


6 داستان كوتاه ، آموزنده و جالب


مادر مهربان


پند و نکته 

اشتباه فرشتگان

مرد کور

یکی از بستگان خدا

داستان رز

برای دیدن متن کتمل داستان ها به ادامه مطلب بروید

بازديد : 278 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


در باب صبر


شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در
بیابان معتکف بشدندی، مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ،راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشند           شیخ فرمود آری یک ساعت از اینترنت پر سرعت ایران استفاده کردندی*

*مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی

بازديد : 234 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


قدرت شیر از کجاست؟


روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.
شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.
روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه.
شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي‌کنم.
روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه...

بازديد : 271 بار دسته بندي : داستان داستانک دانستنیها دانستنیها عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


کودک نابغه


زن و مردی چند سال بعد از ازدواجشون صاحب پسری میشن و چند روز بعد از تولد بچه متوجه میشن که اون یه نابغه اس
بچه در یک سالگی مثل یک آدم بزرگ شروع به حرف زدن میکنه و در دوسالگی به اکثر زبانها حرف میزنه
در سه سالگی با اساتید دانشگاه به بحث و تبادل نظر میپردازه و در چهار سالگی پیش بینی های باور نکردنی راجع به علم و پیشرفت اون میکنه
در جشن تولد 5 سالیگش در حضور همه فامیل اعلام میکنه :...

بازديد : 226 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


ثروتمند زندگی کنیم به جاي آنكه ثروتمند بمیریم


وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید  وضع مالي خوبي نداشته باشند  . شش بچه مودب  که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هايي  کهنه در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.  دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زيادي  در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر نيز  بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد...

بازديد : 282 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


شیخ و مریدان او - طنز


آورده اند روزی مریدی از شیخ دلیل ترافیک و فزوني خودروها را جویا همی شد،
شیخ همی فرمود :دلیل اصلی ترافیک چیزی نیست جز نداشتن کاباره.
مریدان انگشت در دهان، شیخ را ندا دادند: یا شیخ چون است؟
شیخ فرمود:بیست درصد خودروها به دنبال داف همی گردند.
بیست درصد دگر داف را یافته به دنبال جا همی گردند.
و بیست درصد باقی برادران بسیج اند که به دنبال آن 40 درصد همی گردند.واین چنین شد که مریدان رم کردند و یقه ها دریدند و اشک ها ریختند و سر به بیابان گذاردند.

بازديد : 267 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


نادرشاه و پسرک


زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

- قرآن.

- از کجای قرآن؟

- انا فتحنا….

نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن امتناع کرد!

نادر گفت: چر ا نمی گیری؟

گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.

نادر گفت: به او بگو نادر داده است.

پسر گفت: مادرم باور نمی‌کند. می‌گوید نادر مردی سخاوتمند است. او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد!

حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت.

از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

بازديد : 238 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


باغ غم


كوچه‌ي ما باريك بود و نماي كاهگلي ديوار خانه‌هايش رنگ دهاتي يك‌دستي داشت. سر پيچي، ميان كوچه، اقاقياي تنومند روي جوي آب خم شده، سرشاخه‌هايش را تماشا مي‌كرد.
آخر كوچه خانه‌ي ما بود و كمي آن‌طرف‌تر، كوچه با در بزرگ پهني بن‌بست مي‌شد و از لابه‌لاي چوب‌هاي گل ميخ كوبيده‌اش باغ بزرگي پيدا بود كه اهل كوچه به آن «باغ ته كوچه‌اي» مي‌گفتند.
روزها من و بچه‌ها جلوي در باغ اكردوكر مي‌كشيديم، يه‌قل‌دوقل مي‌زديم و طناب‌بازي مي‌كرديم. اما وقتي بازي تمام مي‌شد و بچه‌ها به خانه‌شان مي‌رفتند، من از راه‌پله‌ها كه توي هشتي خانه و چسبيده به ديوار باغ بود به پشت بام مي‌رفتم و دزدكي باغ را تماشا مي‌كردم.
باغ چهارگوش و وسيع بود. روبه‌روي درش يك خيابان كم‌عرض بود كه با قلوه‌سنگ فرش كرده بودند و بعد از آن كرت‌هاي منظم سبزي‌كاري قرار داشت كه با بوته‌كلم‌هاي آبي‌رنگ حاشيه مي‌گرفت. فاصله‌ي كرت‌ها را در تكه زمين‌هاي چهارگوش بابونه و گشنيز مي‌كاشتند و گل‌هاي سفيد بابونه با نيلوفرهاي كبود وحشي، مثل گلبرگ‌هايي بود كه باد بهار روي سطح آب آرامي پراكنده باشد...

بازديد : 274 بار دسته بندي : داستان داستان نظر دهيد! [ ]


بوي خاك


كف اتاق لم داده بودم به بالش بزرگ طوسي رنگ و داشتم كتاب مي‌خواندم. رماني بود از گراهام گرين. درست يادم نيست كدام اثرش. تازه شروع كرده بودم كه شنيدم چيزي به پنجره خورد. سرم را بلند كردم و گوش دادم. هيچ صدايي نمي‌آمد. شايد هم اصلا خيال كرده بودم. سرم را خم كردم روي كتاب. هنوز چند سطر نخوانده بودم كه دوباره همان صدا را شنيدم. از پنجره‌ي من نبود. با اين حال كتاب را گذاشتم زمين و بلند شدم. رفتم كنار پنجره. گوشه‌ي پرده را پس زدم. بيرون چيزي پيدا نبود. سرم را بردم نزديك شيشه و چشمم به دختري افتاد كه روي مهتابي آپارتمان رو به رو ايستاده بود. پيراهن آستين كوتاه پوشيده بود و داشت به آپارتمان بغل نگاه مي‌كرد. بعد يك لحظه چرخيد طرف من. سرم را كشيدم عقب. مرا ديده بود. مطمئن بودم. گذاشتم كمي بگذرد. بعد چراغ را خاموش كردم و رفتم ايستادم همان‌جا. چند ثانيه بعد خم شدم و گوشه‌ي پرده را با انگشت بالا زدم، آن‌قدر كه فقط يكي از چشم‌هايم قدرت ديد داشته باشد. همان‌جا ايستاده بود و زل زده بود به پنجره‌ي اتاق من. سرم را كشيدم عقب. رفتم آن طرف پنجره. كمي صبر كردم و بعد گوشه‌ي پرده را كنار زدم. دست‌هايش را فرو كرده بود توي جيب‌هاي شلوار تيره‌اش و داشت به اطراف نگاه مي‌كرد. بعد خم شد روي زمين. دست‌ها را از جيب‌هايش درآورد و گذاشت روي كنده‌ي زانوهايش. همان‌طور دور خودش چرخي زد. بعد خم شد و چيزي برداشت. برد نزديك صورتش. به پنجره‌ي اتاق من نگاه كرد و بعد به پنجره‌ي مهتابي آپارتمان بغل. ديدم كه سرش را برگرداند طرف در مهتابي. چشمم به دختري افتاد كه توي چهارچوب ايستاده بود. موهاي بلندش را ريخته بود يك طرف، روي شانه‌اش. دختري كه پيراهن آستين كوتاه به تن داشت، دوباره به اطراف نگاه كرد. به پنجره‌ي اتاق من هم نگاهي انداخت، طوري كه انگار مي‌دانست من اين پشت، توي تاريكي، ايستاده‌ام. دنبال دختري كه موي بلند داشت، تو رفت. من همان‌جا ايستادم و نگاه‌شان كردم كه داشتند مي‌رفتند توي اتاق كناري. از پشت پرده‌هاي توري نازك‌شان همه چيز پيدا بود. با خودم فكر كردم چرا قبلا نديده بودم‌شان. من كه بارها آمده بودم اينجا، دم اين پنجره. بارها به همين خانه نگاه كرده بودم، به آپارتماني كه درست مقابل اتاق من بود. اصلا اين پرده‌هاي نازك را با آن قفسه‌هاي بلند كتاب، كه يك طرف اتاق وسط گذاشته بودند، يادم نيامد...

بازديد : 248 بار دسته بندي : داستان داستان نظر دهيد! [ ]


امروز برف می بارید - بخوانید.بسیار زیبا - واقعی


ماجرای شام خوردن یک دانشجو در مراسم ماه محرم سفارت ج.ا.ایران در پاریس ( حتما بخونید . واقعی و بسیار زیبا و عبرت انگیز است.
. و امروز برف می بارید
سرما بیداد می کند . و من یکدانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من  جای دیگری است . برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی .....

بازديد : 239 بار دسته بندي : داستان داستان داستانک عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


یک مکالمه زن و شوهری


مرد توی تختخواب کتاب می خوند زن روبروی آیینه وایستاده بود و در حالی که خودش رو انداز ورانداز می کرد گفت:
دارم پیر می شم ، چاقم شدم ، دیگه خوشگل نیستم … ” اینا رو می گفت و منتظر واکنشی از طرف مرد بود
ولی هر چی از دیوار صدا دراومد از مرد هم اومد
تا اینکه زن خودش گفت : لااقل تو یه کم ازم تعریف کن
مرد سرش رو از روی کتاب برداشت و گفت : چشمات عزیزم ! چشمات ! چشمات هنوز خوب می بینند !!ا


بازديد : 261 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


فوتبال در بهشت




دو پيرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو دوستان بسيار قديمى همديگر بودند.

هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به ديدار او میرفت.

يک روز خسرو گفت:

«بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بوديم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى میکرديم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، يک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم میشود فوتبال بازى کرد يا نه.»

بهمن گفت:

«خسروجان، تو بهترين دوست زندگى من هستى. مطمئن باش اگر امکانش بود حتماً بهت خبر میدهم»

چند روز بعد بهمن از دنيا رفت.

بازديد : 241 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


شیطان و مرد نمازگزار


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شد.
در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. بلند شد، خودش را تمیز کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
دوباره بلند شد؛ خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

بازديد : 261 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


حکایت افتادن مردی درچاه


روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد .یك روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ا ی.
یک دانشمند عمق چاه ورطوبت خاک آنرا اندازه گرفت.
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.
یک یوگيست به او گفت:این چاله و همچنين دردت فقط درذهن تو هستند.در واقعيت وجود
ندارند....

بازديد : 234 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


دلسوزی


بونو، خواننده گروه موسیقی یوتو، علاوه بر فعالیتهای انسان دوستانه به داشتن اعتماد به نفسی بیش از حد متعارف مشهور است.
در یکی از کنسرتهایش در گلاسکوی اسکاتلند، بونو از همه تماشاچیان خواست که سکوت محض برقرار کنند.
سپس در حالیکه در سکوت کامل سالن دستهایش را با ریتمی آرام ولی پیوسته به هم می کوفت،
در میکروفن خطاب به تماشاچیان گفت: "هربار که من دستهایم را به هم می کوبم، کودکی در افریقا می‌میرد".
از ردیف جلوی تماشاچیان، صدایی با لهجه غلیظ اسکاتلندی سکوت را شکست: "خوب دست نزن بیشور!؛

بازديد : 230 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


به فکر باش...


موشی درخانه تله موش دید،

به مرغ وگوسفند و گاو خبرداد

همه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد. 

ماری درتله افتاد و زن خانه را گزید،

ازمرغ برایش سوپ درست کردند ،

گوسفندرابرای عیادت کنندگان سربریدند ,

گاورابرای مراسم ترحیم کشتند

و تمام این مدت موش درسوراخ دیوار مینگریست ومینگریست

بازديد : 214 بار دسته بندي : داستان داستانک عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


من پیامبر نیستم جوان ...!


گفتم: «لعنت بر شیطان»!
لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می کنی در حا لی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای.»
نفس تو هنوز وحشی است؛ «تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی،
برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.
«در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»
گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»
در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...! »

بازديد : 207 بار دسته بندي : داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


نامه عاشقانه خیلی جالب - لطفا تا آخر بخوانید


نامه یک پسر عاشق به دختر مورد علاقه اش، لطفا تا آخرشو بخوانید تا متوجه عشق پسر به دختر مورد علاقه اش شوید.

1- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم


2- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


3- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


4- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


5- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید

بازديد : 230 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


حكايات و طنز هاي شيرين ملا نصرالدين


جاي فرشته ها/مُوذن/اشتباه مختصر

معامله غريب/نصايح ملا/حساب سازي

خُلاصه بهداشت/نامگذاري/برنده شرط

صداي كمانچه/اقدم كن/پنج انگشتي

رسم اين شهر
ادامه هر کدام از این حکایات را در ادامه مطلب بخوانید.

بازديد : 243 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


شیطان


دیروز شیطان را دیدم ، در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی ... . هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد. بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالم را به هم می زد. دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند...

بازديد : 208 بار دسته بندي : داستان داستانک عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


تاجر چهار زنه


روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت 

 زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد  

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

بازديد : 215 بار دسته بندي : داستان داستان نظر دهيد! [ ]


هوش مصنوعی


يه بابايی ميخوره زمين دستش پيچ مي خوره ، منتها تنبلیش مياد بره دكتر نشونش بده دستش يه مدت همينجور درد مي كرده ، تا يه روز رفيقش بهش ميگه : اين داروخونه ی سر كوچه يه كامپيوترآورده كه صد تومن ميگيره ، آنی هر مرضی رو تشخيص ميده !!! يارو پیشِ خودش ميگه : خوب ديگه صد تومن كه پولی نيست ، بريم ببينيم چه جورياس ... ميره اونجا ، مي بينه يه دستگاه گذاشتن ، جلوش يه شكاف داره ، روش نوشته : لطفا اسكناس صد توماني وارد كنيد ...

حتما ادامه مطلب رو بخوانید خیلی خیلی جالبه

بازديد : 216 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


توهم


این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:
دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم

بازديد : 213 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


هوش مصنوعی


يه بابايی ميخوره زمين دستش پيچ مي خوره ، منتها تنبلیش مياد بره دكتر نشونش بده دستش يه مدت همينجور درد مي كرده ، تا يه روز رفيقش بهش ميگه : اين داروخونه ی سر كوچه يه كامپيوترآورده كه صد تومن ميگيره ، آنی هر مرضی رو تشخيص ميده !!! يارو پیشِ خودش ميگه : خوب ديگه صد تومن كه پولی نيست ، بريم ببينيم چه جورياس ... ميره اونجا ، مي بينه يه دستگاه گذاشتن ، جلوش يه شكاف داره ، روش نوشته : لطفا اسكناس صد توماني وارد كنيد ...

حتما ادامه مطلب رو بخوانید خیلی خیلی جالبه

بازديد : 223 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


ورژن جدید حسنی برای تشویق پسران به ازدواج


حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟ !
نه نمی دم نه نمی دم

بازديد : 274 بار دسته بندي : طنز طنز داستان داستانک نظر دهيد! [ ]


پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • نمایندگی تعمیرات پرینترهای اپسون

    آهنگ کردی|آهنگ کردی کرمانشاهی|کرد موزیک

    خرید گیفت کارت 25 دلاری استیم

    محصولات ارگانيک چيست؟

    بخاري کارگاهي

    قیمت فرش 1000 شانه

    مدل آرايش

    فروش گيفت کارت پلی استيشن

    پايان نامه

    خريد سرور مجازی از مبين هاست

    خريد فيلتر شکن

    کاریابی بندرعباس

    تور دبی

    خرید جم کلش رویال

    خرید هاست ارزان

    دانلود آهنگ جدید امیر تتلو اعتیاد

    چاپ کاتالوگ و بروشور

    در سه روز پول دار شوید












  • بک لينک بک لينک