close
تبلیغات در اینترنت

داستان


موضوعات موضوعات

علمی

مقاله

مطلب

طنز

طنز

کامپیوتر و اینترنت

کامپیوتر

اینترنت

داستان

داستان

داستانک

تست هوش و شخصیت

تست هوش

تست شخصیت

دانستنیها

دانستنیها

عمومی

جالب

گالری تصاویر

عکس

دانلود

فیلم

نرم افزار کامپیوتر

بازی موبایل

فایل PDF جالب

اخبار روز

خبر اجتماعی

خبر ورزشی

جوک و اس ام اس

جوک

اس ام اس

وبگردی

وبگردی

سخنان ناب

افراد مشهور

حرف نغز

بیوگرافی و زندگی‌نامه

بیوگرافی و زندگی‌نامه

موسیقی مجاز

آلبوم

تک آهنگ

فال

فال روزانه


آرشيو آرشيو

آذر 1396

آبان 1396

مرداد 1396

خرداد 1396

ارديبهشت 1396

فروردين 1396

اسفند 1395

دی 1395

شهريور 1392

مرداد 1392

تير 1392

فروردين 1392

بهمن 1391

دی 1391

آبان 1391

مهر 1391

مرداد 1391

خرداد 1391

ارديبهشت 1391

فروردين 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390


جستجوگر پيشرفته سايت




•●●•●●•●●•٠·˙WELCOME˙·٠•●●•●●•●●•



» بــه  پـــــــــــــایـــگاه تفــــــريـــــحي  خـــــــــــوش آمــــــدید «














امکانات سایت




بنر های ما








?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن


باغ غم


كوچه‌ي ما باريك بود و نماي كاهگلي ديوار خانه‌هايش رنگ دهاتي يك‌دستي داشت. سر پيچي، ميان كوچه، اقاقياي تنومند روي جوي آب خم شده، سرشاخه‌هايش را تماشا مي‌كرد.
آخر كوچه خانه‌ي ما بود و كمي آن‌طرف‌تر، كوچه با در بزرگ پهني بن‌بست مي‌شد و از لابه‌لاي چوب‌هاي گل ميخ كوبيده‌اش باغ بزرگي پيدا بود كه اهل كوچه به آن «باغ ته كوچه‌اي» مي‌گفتند.
روزها من و بچه‌ها جلوي در باغ اكردوكر مي‌كشيديم، يه‌قل‌دوقل مي‌زديم و طناب‌بازي مي‌كرديم. اما وقتي بازي تمام مي‌شد و بچه‌ها به خانه‌شان مي‌رفتند، من از راه‌پله‌ها كه توي هشتي خانه و چسبيده به ديوار باغ بود به پشت بام مي‌رفتم و دزدكي باغ را تماشا مي‌كردم.
باغ چهارگوش و وسيع بود. روبه‌روي درش يك خيابان كم‌عرض بود كه با قلوه‌سنگ فرش كرده بودند و بعد از آن كرت‌هاي منظم سبزي‌كاري قرار داشت كه با بوته‌كلم‌هاي آبي‌رنگ حاشيه مي‌گرفت. فاصله‌ي كرت‌ها را در تكه زمين‌هاي چهارگوش بابونه و گشنيز مي‌كاشتند و گل‌هاي سفيد بابونه با نيلوفرهاي كبود وحشي، مثل گلبرگ‌هايي بود كه باد بهار روي سطح آب آرامي پراكنده باشد...

بازديد : 285 بار دسته بندي : داستان داستان نظر دهيد! [ ]


بوي خاك


كف اتاق لم داده بودم به بالش بزرگ طوسي رنگ و داشتم كتاب مي‌خواندم. رماني بود از گراهام گرين. درست يادم نيست كدام اثرش. تازه شروع كرده بودم كه شنيدم چيزي به پنجره خورد. سرم را بلند كردم و گوش دادم. هيچ صدايي نمي‌آمد. شايد هم اصلا خيال كرده بودم. سرم را خم كردم روي كتاب. هنوز چند سطر نخوانده بودم كه دوباره همان صدا را شنيدم. از پنجره‌ي من نبود. با اين حال كتاب را گذاشتم زمين و بلند شدم. رفتم كنار پنجره. گوشه‌ي پرده را پس زدم. بيرون چيزي پيدا نبود. سرم را بردم نزديك شيشه و چشمم به دختري افتاد كه روي مهتابي آپارتمان رو به رو ايستاده بود. پيراهن آستين كوتاه پوشيده بود و داشت به آپارتمان بغل نگاه مي‌كرد. بعد يك لحظه چرخيد طرف من. سرم را كشيدم عقب. مرا ديده بود. مطمئن بودم. گذاشتم كمي بگذرد. بعد چراغ را خاموش كردم و رفتم ايستادم همان‌جا. چند ثانيه بعد خم شدم و گوشه‌ي پرده را با انگشت بالا زدم، آن‌قدر كه فقط يكي از چشم‌هايم قدرت ديد داشته باشد. همان‌جا ايستاده بود و زل زده بود به پنجره‌ي اتاق من. سرم را كشيدم عقب. رفتم آن طرف پنجره. كمي صبر كردم و بعد گوشه‌ي پرده را كنار زدم. دست‌هايش را فرو كرده بود توي جيب‌هاي شلوار تيره‌اش و داشت به اطراف نگاه مي‌كرد. بعد خم شد روي زمين. دست‌ها را از جيب‌هايش درآورد و گذاشت روي كنده‌ي زانوهايش. همان‌طور دور خودش چرخي زد. بعد خم شد و چيزي برداشت. برد نزديك صورتش. به پنجره‌ي اتاق من نگاه كرد و بعد به پنجره‌ي مهتابي آپارتمان بغل. ديدم كه سرش را برگرداند طرف در مهتابي. چشمم به دختري افتاد كه توي چهارچوب ايستاده بود. موهاي بلندش را ريخته بود يك طرف، روي شانه‌اش. دختري كه پيراهن آستين كوتاه به تن داشت، دوباره به اطراف نگاه كرد. به پنجره‌ي اتاق من هم نگاهي انداخت، طوري كه انگار مي‌دانست من اين پشت، توي تاريكي، ايستاده‌ام. دنبال دختري كه موي بلند داشت، تو رفت. من همان‌جا ايستادم و نگاه‌شان كردم كه داشتند مي‌رفتند توي اتاق كناري. از پشت پرده‌هاي توري نازك‌شان همه چيز پيدا بود. با خودم فكر كردم چرا قبلا نديده بودم‌شان. من كه بارها آمده بودم اينجا، دم اين پنجره. بارها به همين خانه نگاه كرده بودم، به آپارتماني كه درست مقابل اتاق من بود. اصلا اين پرده‌هاي نازك را با آن قفسه‌هاي بلند كتاب، كه يك طرف اتاق وسط گذاشته بودند، يادم نيامد...

بازديد : 259 بار دسته بندي : داستان داستان نظر دهيد! [ ]


امروز برف می بارید - بخوانید.بسیار زیبا - واقعی


ماجرای شام خوردن یک دانشجو در مراسم ماه محرم سفارت ج.ا.ایران در پاریس ( حتما بخونید . واقعی و بسیار زیبا و عبرت انگیز است.
. و امروز برف می بارید
سرما بیداد می کند . و من یکدانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته ، در یکی از بهترین شهرهای اروپا ، دارم تند و تند راه میروم تا به کلاس برسم . نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با اب بینی ام مخلوط میشود .دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس میسپارم .
استاد تند و تند حرف میزند، اما ذهن من  جای دیگری است . برف شروع میشود، آنرا از پنجره کلاس میبینم و خاطرات مرا میبرد به سالهای دور کودکی .....

بازديد : 263 بار دسته بندي : داستان داستان داستانک عمومی جالب نظر دهيد! [ ]


تاجر چهار زنه


روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت 

 زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد  

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

بازديد : 240 بار دسته بندي : داستان داستان نظر دهيد! [ ]


راز موفقیت


مرد جواني از سقراط پرسيد راز موفقيت چيست؟ سقراط به او گفت: فردا به کنار نهر آب بيا تا  راز موفقيت را به تو بگويم. صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که دنبالش به راه بيفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسيدند و  به آب زدند و آنقدر پيش رفتند تا آب به زير چانه آنها رسيد.  ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زير آب فرو برد. جوان نوميدانه تلاش کرد خود را رها کند، اما سقراط آنقدر  قوي بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زير آب ماند که رنگش به کبودي گراييد و بالاخره توانست خود را  خلاصي بخشد.  همين که به روي آب آمد، اولين کاري که کرد آن بود که نفسي بس عميق کشيد و هوا را به اعماق ريه اش فروفرستاد. سقراط از او پرسيد: زير آب چه چيز را بيش از همه مشتاق بودي؟ گفت: هوا.  سقراط گفت: هر زمان که به همين ميزان که اشتياق هوا را داشتي موفقيت را مشتاق بودي،  تلاش خواهي کرد که آن را به دست بياوري; موفقيت راز ديگري ندارد.

بازديد : 258 بار دسته بندي : داستان جالب نظر دهيد! [ ]


پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • نمایندگی تعمیرات پرینترهای اپسون

    آهنگ کردی|آهنگ کردی کرمانشاهی|کرد موزیک

    خرید گیفت کارت 25 دلاری استیم

    محصولات ارگانيک چيست؟

    بخاري کارگاهي

    قیمت فرش 1000 شانه

    مدل آرايش

    فروش گيفت کارت پلی استيشن

    پايان نامه

    خريد سرور مجازی از مبين هاست

    خريد فيلتر شکن

    کاریابی بندرعباس

    تور دبی

    خرید جم کلش رویال

    خرید هاست ارزان

    دانلود آهنگ جدید امیر تتلو اعتیاد

    چاپ کاتالوگ و بروشور

    در سه روز پول دار شوید












  • بک لينک بک لينک